حضرت زهرا

بعد از این شهر نبی جلوه ی طوبا دارد
قوم در خواب فرو رفته مسیحا دارد

ازدحامی ز ملایک شده این بیت النور
مصطفی روی زمین عرش معلی دارد

همه هستند نبی، آسیه، مریم، اما
این وسط چهره مولاست تماشا دارد

تا به این لحظه ندیده مَثلش را دنیا
همچو معبود، مگر فاطمه همتا دارد!

وز شمیم خوش این یاس که پراحساس است
گر ملک جان بسپارد به خدا جا دارد

ماه در آینه انگار خودش را دیده
تا نظر بر سر گهواره زهرا دارد

آب شد قند درون دل حیدر تا دید
زاده ختم رسل خنده به لبها دارد

بین گهواره علی ولی الَه را خواند
این زن از کودکیش روح تولا دارد

واژه از وصف صفاتش بخدا کم آورد
آنچه خوبان همه دارند به یکجا دارد

 

شاعر : علی اکبر نازک کار

 

حضرت زهرا

 

این زندگی بی عاشقی معنا ندارد

ای وای بر آنکه دل شیدا ندارد

 

هرکس که اینجا شهرتش عاشق نباشد

روز قیامت نامه اش امضا ندارد

 

آن که عبادت کرده اما بی محبت

جایی میان عالم بالا ندارد

 

آن قدر دین آمد که گوید ایها الناس

بیچاره آن که حضرت زهرا ندارد

 

هر کس نگفته فاطمه، روز قیامت

بر لب نوایی غیر واویلا ندارد

 

هر جاست حرف فاطمه آنجا بهشت است

والله این دنیا و آن دنیا ندارد

 

بدبخت آن که نیست زهرا مادر او

باید بسوزد در جهنم پیکر او

 

ما فاطمیونیم چیزی کم نداریم

ما فاطمیونیم در دل غم نداریم

 

ما درد خود با هر کس و نا کس نگوییم

غیر از علی و فاطمه محرم نداریم

 

هر کس به زیر سایه لطفی نشسته

ما سرپناهی غیر این پرچم نداریم

 

معنی انسان میشود محتاج زهرا

جز سائلان فاطمه ، آدم نداریم

 

دنیا اگر با فاطمه مأنوس گردد

اصلا گرفتاری در این عالم نداریم

 

وقت خوشی یا غصه ها اصلا امیدی

جز دختر پیغمبر اکرم نداریم

 

ما را همیشه داده این مادر خجالت

بیش از پدر مادر به ما کرده محبت

 

تو کیستی دنیاست حیران مقامت

بر سیزده معصوم ، واجب احترامت

 

بین زمین و آسمان ها می درخشد

پیغمبری که روزها داده سلامت

 

تو ورد لبهای امیرالمومنینی

خیلی تعصب داشت بر نامت امامت

 

الحق تویی بانوی از ما بهتران و

صاحب نفس های همه عالم غلامت

 

من مطمئنم ذره را خورشید کردند

آن قوم که با معرفت بردند نامت

 

در آفرینش مادری دیگر ندارد

اندازه ات فرزندهای با کرامت

 

بالاتر از درکند کل بچه هایت

مثل تو بی همتا، حسین و مجتبایت

 

هر روز عمرت بخشش و ایثار کردی

با مهربانی با همه رفتار کردی

 

بر تو پیمبر زادگی خیلی می آید

تو زندگانی محمد وار کردی

 

حق بزرگی گردن هر شیعه داری

تاریخ را از فتنه ای هشیار کردی

 

خسته نباشی قهرمان بی نشانه

خیلی برای عزت ما کار کردی

 

هر جور میشد پای دینت ایستادی

تو دشمنان مرتضی را خوار کردی

 

داری چه توفیقی تمام هست خود را

نذر جناب حیدر کرار کردی

 

ای مرجع تقلید عشاق ولایت

ما را نکن محروم از فیض شهادت

 

ای بهترین سرچشمه فیض الهی

محکم تر از تو من ندارم تکیه گاهی

 

آورده ام ناگفته ها را محضر تو

دارم دوباره التماس یک نگاهی

 

نا واردم من آمدم سوی تو امشب

بلکه برایم از خدا حاجت بخواهی

 

مادر غریبه نیستی راحت بگویم

جان حسینت خسته ام از روسیاهی

 

آن قدر گیرم این ضریح چادرت را

تا که بیفتم در مسیر سر به راهی

 

ای کاش تو قسمت کنی من هم بگردم

یک عمر دور خانه ات مانند آهی( مرحوم حاج علی آهی)

 

قربان آنکه پیش تو عمری گدا شد

روح از تنش با اسم فرزندت جدا شد

 

محمد حسین رحیمیان

سرود میلاد حضرت زهرا

یاس پیغبر از آسمونا رسیده 

ایزد ناز قدومش بهشت آفریده 

از خود عرش تا به زمین صف کشیده حور وفرشته 

رو ساق عرش این جمله را با خطی از طلا نوشته 

ام ابیهائی        همسر مولائی 

حدیث لولاک میگه مادر دنیائی 

مادر مادر    یا زهرا یازهرا یازهرا

طاها مست از شمیم بهشت خدائی 

حیدر دل بسته او نگاه ولائی 

حجت کبریائی و صاحی اختیار روز محشر 

دست تو بوسید وشدی ام ابیهای پیمبر

تو عصمت اللهی    یار یداللهی 

برای صاحب الزمان تو حجت اللهی 

مادر مادر    یا زهرا یازهرا یازهرا

 امشب از تو می گیرم عیدی مو ایشالله

بازم راهی بشیم دست جمع تا کربلا 

ام شهیدانی و ما رهرو ان راه حسینیم 

هرچی نفس تو سینه است فدای نائب خمینیم 

یا حضرت زهرا     صدیقه کبری 

از کشور ورهبر ما محافظت فرما 

مادر مادر    یا زهرا یازهرا یازهرا

اجرا شده توسط (حاج مهدی میرداماد)

 

 

میلادحضرت زهرا

مصطفی احساس خود را روی ساحل ریخته

آسمان امشب برایش ماهِ کامل ریخته

موج ها از عمق دریا یک صدف آورده اند

در کنار آن صدف یک ذره هم گِل ریخته

نور مروارید احمد تا قیامت روشن است

حق تعالی بر درختش برگ وحاصل ریخته

مصطفی عاشق شده بر چشمهای فاطمه

او دلش را جزر و مَد کرده است وغافل ریخته

در میان مجلس امشب چه غوغایی شده

نور آیاتِ عجیبی بین محفل ریخته

فاطمه آهسته بر حیدر تبسم میکند

مرتضی این خنده ها را گوشه ی دل ریخته

در میان چشمهای پاک ومعصوم علی

از تعجب یک نگاه مست ومایل ریخته

فاطمه کرده ظهور وبا ظهورش در زمین

در میان کام دشمن ها هلاهل ریخته

آنقَدَر محبوبه هست وآنقَدَرعالی مقام

بر دَرَش صدها هزار از شاه و سائل ریخته

او خودش پیغمبر است و او خودش یک مصطفی

او خودش یک لشگر است واو خودش یک مرتضی

علی حسنی

میلاد حضرت زهرا

نوبهار آمد گل آمد گل شکفته در برش گل
گل چه گل، آن گل که باشد تا سراپا پيکرش گل
گل بگو امشب که گل از دامن گل سر کشيده
شد چمن‏ آرا گل نوري که باشد جوهرش گل
لحظه ميعاد آن ياس بهشت عشق سر مد
گل به گل گرديد عالم باختر تا خاورش گل
قابليت بين که آمد قابله از عرش داور
بهر آن رنگين کمان دامن که باشد مادرش گل
مريم و کلثوم و ساره آسيه با هاجر آن شب
آمدند از آسمان با هودجي سر تا سرش گل
جبرئيل عقل گشته مست مست از شادماني
دست افشان پاي کوبان ريزد از بال و پرش گل
جلوه گر شد چلچراغ روح بخش آفرينش
قطب گلهاي بهشتي آنکه باشد محورش گل
شوکتش گل صولتش گل عصمتش گل عفتش گل
جامه‏ اش گل چادرش گل تاروپود معجرش گل
دست او گل پاي او گل قامت رعناي او گل
علم او گل حلم او گل عقل او گل مشعرش گل
نازم آن قامت قيامت را، که در دامان هستي
با نسيم رحمت حق ريزد از مشک ترش گل
روي او گل موي او گل خلق او گل خوي او گل
جسم او گل جان او گل فطرت حق باورش گل
در صفات و قول و فعلش هست چون ختم رسولان
بينشش گل دانشش گل محفلش گل دفترش گل
در جنان پرسيد آدم کيست آن بانو که باشد
گوشوار و سينه ريز و تاج زرين سرش گل
پاسخ از عرش برين آمد بگوش هوش آدم
او بود روحي که خوانده خالق جان پرورش گل
اوست جان و اوست جوهر اوست رضوان اوست کوثر
اوست ظاهر اوست باطن اولش گل آخرش گل
اسم او گل رسم او گل اصل او گل نسل او گل
باب او گل مام او گل همدلش گل همسرش گل
راضيه مرضيه زهرا، طاهره، صديقه طوبا
طيبه انسيه حورا نام پاک ديگرش گل
فاطمه ‏ام ابيها روح ياسين جان طاها
هست همچو نخل طوبا ريشه وبار و برش گل
در دل محراب عرفان بر سر سجاده باشد
فکر او گل ذکر او گل نغمه جان پرورش گل
ذات آن بانوي سرمد هست چون ذات محمد
شربتش گل مذهبش گل مکتب روشنگرش گل
اوست رب المشرقين و مغربين چرخ گردون
شرق و غربش خرم از گل مهر و ماه و اخترش گل
مرج البحرين يعني دامن دّر پرور او
لولو مرجان او گل خوشه‏ هاي گوهرش گل
هم حسن گل هم حسينش هم وجود زينبينش
هست آري تا قيامت هم پسر هم دخترش گل
خود نه تنها گل بود آن مهر بي همتا که باشد
حاجبش گل خادمش گل فضه ‏اش گل قنبرش گل
گشته نازل آيه تطهير در قرآن به شانش
هست روشن اينکه مي‏ باشد وجود اطهرش گل
قمري دل مست و سر خوش گفت مرغان چمن را
اي خوش آن عاشق که چون پروانه باشد دلبرش گل
هر کسي گل را به گيتي مقتداي خويش داند
بي گمان صبح قيامت ميزند حق بر سرش گل
شيعه ‏ي گل، عترتِ گل، را جدا از گل نداند
آري آري هم محمد گل بود هم دخترش گل
ذکريا فاطر بحق فاطمه ‏اي اهل بينش
مي‏ کند کاري که گردد پاي تا سر ذاکرش گل
هر کسي با گل نشيند رنگ و بوي گل پذيرد
واي اگر ما را به محشر دور سازد از برش گل
صبحدم، بر، منبرِ گل، يا «احد» گو بلبل دل
گفت نازم آنکه باشد شاعر گل پرورش گل
احد ده ‏بزرگي

********************

حضرت ام البنین

حضرت ام البنین(س)-ماجرای مرد فقیر


گویند فقیری به مدینه به دلی زار

امد به در خانه ی عباس علمدار

زد بوسه بر ان درگه و استاد مؤدب

گفتا به ادب با پسر حیدر کرار

کی صاحب این خانه یکی مرد فقیرم

بیمار و تهیدست و گرفتار و دل افکار

هر سال در این فصل از این خانه گرفتم

بر خرجی یکساله ی خود هدیه ی بسیار

گفتا به زنان ام بنین مادر عباس

با سوز دل سوخته و دیده ی خون بار

کز زیور و زر هر چه که دارید بیارید

بخشید بر این مرد فقیر از ره ایثار

خود سائل هر ساله ی عباس من است این

عباس دل ازرده شود گر برود زار

دادند بدو زیور و زر هر چه که می بود

از لطف و کرم عترت پیغمبر مختار

سائل که نگاهش به زر و سیم بیفتاد

بگذاشت ز غم چهره به دیوار

گفتند همه هستی این خانه همین بود

ای مرد عرب اشک میفشان تو به رخسار

آن سائل دلباخته چنین گفت :

کی در همه جا بوده به خیل ضعفا یار

بر من در این خانه گدائیست بهانه

من عاشق عباسم ، نه عاشق دینار

من امده ام بازوی عباس ببوسم

من در پی گل روی نهادم سوی گلزار

هر سال زدم بوسه بر ان دست مبارک

هر بار شدم محو رخ صاحب این دار

یک لحظه بگوئید که عباس بیاید

باشد که برم فیض از ان چهره دگر بار

ناگاه زنان شیونشان رفت به گردون

گفتند : فروبند لب ای مرد گرفتار

ای عاشق دلسوخته ای محو رخ دوست

ای سائل دلباخته ، ای طالب دیدار

دستی که زدی بوسه جدا گشت ز پیکر

ماهی که تو دیدی به زمینگشت نگونسار

ان دست کزو خرجی یکساله گرفتی

شد قطع ز تیغ ستم دشمن خونخوار

سر بر سر نی ، دست جدا ، تن به روی خاک

لب تشنه ، جگر سوخته ، دل شعله ای از نار

این طایفه هستند در این خانه سیه پوش

این خانه بود در غم عباس عزادار

این مادر پیری که قدش گشته خمیده

سر تا به قدم سوخته چون شمع شب تار

این مادر دلسوخته ی چهار شهید است

گردیده دو تا قامتش از ماتم آن چهار

این مادر عباس همان ام بنین است

دادند بنینش همه جان در ره دادار

سوگند به ان مادر و ان چهار شهیدش

بگذر ز گناه همه ای خالق غفار

حضرت ام البنین

بعد از آن ظلم و کینه  میروم از مدینه
ناله کم کن عزیزم  / ای سکینه
روضه های عاشورا   سوزد این قلب من را
پر کشیده دل من / تا کربلا
      فاطمه    ام العباس
*****
از غم مشک سقا   با چه رو پیش زهرا
من روم ای خدایا / واغریبا
گرچه دل نا امیدم   شکر ، که مادر شهیدم
پیش چشمان زهرا / رو سپیدم
     فاطمه     ام العباس
*****
بعد تو گوشه گیرم   یاد حرف بشیرم
دایما فکر مشک و / فکر تیرم
یاد ان مشک پاره     قلب من در شراره 
روضه ی غارت آن / گوشواره
فاطمه     ام العباس

محسن حسن آبادی

حضرت ام البنین

حضرت ام البنین(س)-مصائب

هر روز غروب توی بقیع

می شكنه بغض آسمون

ستاره ها داد می زنن!!!

ام البنین روضه نخوون

هر روز صدای گریه هاش

می رسه تا عرش خدا

ازسوز روضه خوندنش

قیامتی میشه به پا

مدینه كربلا میشه

شهر فرشته ها میشه

آدم و یعقوبم میان

مدینة البكاء میشه

فرقی نمی كنه براش

كسی نیاد تو روضه هاش

عالمُ بر هم می زنه

بغض نشسته تو صداش

به سینه و سر می زنه

بقیع باهاش نوحه گره

دَم تمومِ نوحه هاش

"حسین غریب مادره"  


رو خاكایِ  سرد بقیع

صورت چار قبركشیده

طوری-غریب حسین- میگه

انگاركه گودالُ دیده

پایِ بساط روضه هاش

عابرا گریه می كنن

بلند بلند فرشته ها

اون بالا گریه می كنن

از پسراش نشد یه بار

با كسی حرفی بزنه

زمزمه ی لبش شده:

حسین من بی كفنه

طاقت نداره، كارشه

شبا می ره سئوال كنه

با گریه می خواد از رباب

عباسشُ حلال كنه

طفلی سكینه رو بگو

دل نداره نگاش كنه

روُش نمیشه مثل قدیم

ام البنین صداش كنه


حضرت ام البنین

امام زمان(عج)-مناجاتی-حضرت ام البنین(س)


الا که دست خدایت در آستین باشد

بیا که مانده به در دیده زمین باشد

گناه می کنم اما به خود نمی گویم

شرار قهر تو شاید که در کمین باشد

«فدای یار کن این جان نازنین ای دل!

چه جان عزیزتر از یار نازنین باشد»1

بدم ولی به غبار سرای تو سوگند

گدای کوی تو باید که بهترین باشد

خوشا به حال گدایی که دستِ چشمانش

ز ابرِ خرمنِ چشمِ تو خوشه چین باشد

چه می شود که دم مرگ پا نهی به سرم

خودت بخواه که تقدیرم این چنین باشد

×

کنار اشک غم فاطمیه ات باید

دوباره چشم تو با غصّه ای قرین باشد

بگو به آه دل دردآورت امشب

که روضه خوان غم مادری حزین باشد

تو روضه خوان عمویی و روضه ات باید

برای مادر عباس دلنشین باشد

بخوان ز مرثیه خوانی که روز و شب می خواند

که دیگر امّ بنین امّ بی بنین باشد

×××

1.سلمان ساوجی